ADD ANYTHING HERE OR JUST REMOVE IT…

تماس با ما

۸

شهریور

رازجینگاجینگا 2 (اون دسی ها)

بنا به درخواست دوستان و جذابیت ماجرای راز جینگا جینگا قسمت دوم  بصورت کامل در این پست منتشر گردید.

رازجینگاجینگا(اون دسی ها)

چندی پیش درهمین سایت ماجرائی را برایتان نقل نمودم که نیم قرن از آن واقعه گذشت اما خاطره و تاثیراتش همچنان در یاد پا به سن گذاشته های الیت و تا حدودی دلیر باقی مانده وآنچه روایت شد از منظر یک شاهد نوجوان و حال وهوای آبادی  و در حقیقت ایندسی ها بود  و در همانجا یادآور گشتم که روایت آنهائیکه حامل نامه ای برای اوندسی ها بودند تنها از زبان خودشان شنیدنی است، که از تنها بازمانده آن گروه شیردل یک نفر در کنارمان باقی مانده وبقیه چون خاطره ای زیبا در دل خاک آرمیدند، اینک شرح ماجرا از زبان عمو فرضعلی میردار که امیدوارم سالها بماند تا نمادی باشد از جوانمردی مردان پاک نهاد این دیار.

خورشید غروب دل از چمنزار پرگل زمینهای الیت و دلیر نمی کند، انگار جاذبه ای جادوئی او را برفراز لشگرک میخکوب ساخته بود بعد از رخوت یک بعدازظهر گرم، جنب وجوش بسیاری در پیرامون محل بچشم میخورد، مردان و زنان جوله بدوش راهی گودوشی شدند و فواره های بلند آب شیلنگها در دستان باغداران طراوت وشادابی را بر رخسار بوته های لوبیا و سبزیجات دوچندان میکرد، دائی مللی وامین هم دست ازکار بنائی برداشته دستان خود را با شیر آب امامزاده شسته وخود را برای کارهای دیگری آماده میکردند، کار وتلاش تا آغاز شب ادامه داشت، بوته های آبی شیشاک ومخملین ورکاگوشک حصاری کوتاه وطبیعی را بر دور مزارهای پی کوت کشیده بودند ودم جنبانکی زیبا بر روی سنگ قبرها می پرید ودر تابش اریب گونه نور خورشید انواع حشرات وپروانه ها در شعاع آن می رقصیدند، تخته سنگهای بزرگ کنار قبر مشتی خدابخش نظر هررهگذری را جلب کرده واو را در خاطر زنده میکرد ،درحالیکه عمو فرضعلی(فرضعلی میردار) فاتحه ای را زیر لب زمزمه میکرد دایره پی کوت را به سمت ولیردره پیچیدیم. گورستان الیت هیچوقت برایم جایگاه ازدست داده ها را ندارد واحساسم شبیه دیدن آسایشگاه مردان وزنانی ازکارافتاده هست که ما را درکنف توجه ومراقبت خویش دارند و بهمین دلیل روحیه منفی گورستانهای دیگر برایم القا نمیگردد. ولیردره را به سوی (چه تردره) درپیش داشتیم که یکبار دیگر تمارهای(یخچال برف)زرینکوه خودنمائی کرد، بیاد بچگی ها یم افتادم که دایره فکر قادر نبود تا آسمانها برای انتخاب ستاره خود پرواز کند، اما میتوانستیم در دنیای کودکیمان شکلهای گوناگون گوزن ومرغ وماهی را از تکه های برف سینه زرینکوه پیدا کرده وهر سالها در خاطرات خود دوباره ساخته و به آن دلبسته گردیم ، وچشمان سرگردانمان با چرخش جاده به جینگاجینگا و گدارهای صخره ای آن افتاد واز تنها بازمانده گروه شیردلانی که در بطن ماجرای یافتن موسای دائی اسدالله و خاله جمیله از تنگاتنگه قلت تا لب دریا را  وجب به وجب کاویدند ماجرای خارق العاده آن شب معروف و مخوف الیت را از زبان تنها شاهد زنده جویا شدم و این (طوری) با صدای حزن آلودی بگوش میرسد که

یتا بند من بوام شه جان کوه ر……….لب دریا بوام تا اسپه رو-ار

کته زیارت نومه را بسمت لاورنو پشت سرگذاشته که آنسوی سی سایه های درختان (له ور) وموزی در بلندای غروب جنگل جلوه دیگری داشتند و زیبائی غروب کوهستان را هرچه دل انگیزتر به تصویر بکشند، عمو فرضعلی آهی بلند کشید و روایتش را آغاز نمود او بقدری با جزئیات ودقیق روایت میکرد که انگار نیم قرن از داستان سپری نشده بود و مرا این دغدغه که در بازگوئیش بی سلیقگی کرده و از زیبائی کلامش بکاهم.

نمد و یک تخته قالی دستبافت اتاق متوسطش را مفروش کرده و او درحالیکه ردائی بردوش داشت در (کله سی کا)ی اتاقش برچند بالش نرم تکیه زده و از زیر عینک نیمه شکسته اش ما را زیر چشمی می پائید و هرازگاهی کتاب پیش رویش را ورق میزد، من وامرالله(امرالله توپا ابراهیمی عموی موسی) درحالیکه دوزانو در مقابلش نشسته بودیم، پس از شرح ماجرا مانند بچه های مکتب خانه به پرسشهایش پاسخ میدادیم، پیرمرد دعانویس پس از مکث کوتاهی سرش را بلند کرد و گفت= ببینید جوونها این شوخی بردار نیست، ماموریت خطرناکی درپیش دارید اگر جرئت اجرایش را ندارید من چیزی ننویسم؟

کاملا معلوم بود که قصد ارعاب ما را دارد من وامرالله نگاهی بهم کردیم وکمی دلگرم شده و رو به دعانویس با صدای محکم گفتم ،آقا من هستم اگر باور نمیکنید به دعوت من تشریف بیاورید واز نزدیک شاهد باشید، و او درحالیکه چندان راضی بنظر نمیرسید مجبور شد نامه ای را که برای نیروهای ناشناخته نوشته بود با دستورالعملی سخت گیرانه و وحشت انگیز بدستمان داده و ما را روانه الیت نمود، وما پس از وداع، پل خواب کرج را به سوی دزبن راهی شدیم وعصر همانروز با اسبی که در قلاکوتی دزبن بسته بودیم راه الیت را درپیش گرفته و د رمیان سکوت کوه وجنگل انبوه مسیر و افت وخیز ناله رودخانه بدون توقف تا ولیردره را کوبیدیم و کمی آب به سرو صورت زده و اندگی بعداز گودوشان سراشیبی جلوی امامزاده را به سمت راه چشمه پشت سرگذاشته و در جلوی خانه مشتی اسدالله پابزار از پا درآورده و درون خانه شدیم، بعداز خوردن چای ونون تنوری و پنیر و لور تازه، بتدریج بزرگان محل جمع شده و ما را برای شرح و نحوه اجرای ماموریت فراخواندند، من وامرالله یک ساعتی بود که برای استراحت دراز کشیده بودیم اما یقین داشتم امرالله هم مثل من چشم بهم نگذاشته بود و به بند بند دستورات پیرمرد دعانویس فکر میکردیم

حالت شگفتی بود درحالیکه لحظه به لحظه ماشین ما را از الیت دور میساخت اما حال وهوای ما تا اعماق زمان درکوچه های شطرنجی محله قدیمی سرگردان مانده بود ،سربالائی دیواره غربی (سی تاسی) را درحالی طی میکردیم که قسمت کوچکی از راه مالروی قدیمی جلوی دیدمان بود، وهردوی ما را به گذشته ای دور برد ، عمو فرضعلی را به یاد دلدادگیهای جوانی و روزهای چاربداری و مرا به شب عاشقانه ای در ایام کودکی و عشق پاک دائی امرالله وقتی که دسته جمعی به گردن سرک لارو رفته بودیم وغوغائیکه درشب سی جارک برپا داشت.

زمانیکه هنوز بین کودکی ونوجوانی درکلنجار بودم طبق معمول تفریحات آن دوران چندین خانواده ازبزرگ و کوچک راهی گردن سرک لارو درپایین دست حسن سره شدیم، معمول بود ، برای اینکه در ناشتای صبح از آب لارو استفاده شود، شب را در سی جارک کنار رودخانه پائین دست چاکبره اتراق نموده تا بامداد روز بعد ، ناشتا در محل لارو حاضر باشیم، آن شب دائی امرالله تا پاسی از شب چچی کل بهوا پرتاب میکرد تا به اینطریق پیام عشق پاکش را به نامزدش خاله خانم بزرگ که در چاکبزه زندگی میکردند، برساند (نوعی اس ام اس) امروزی، وترانه بهاره دخترعمو را دسته جمعی میخواندند این ترانه همیشه مرا بیاد او می اندازد فردا بهنگام مراجعت در کنار (اوسین چشمه سر) برتنه درخت بلوطی با چاقویش علایمی میکند تا هرغروب دلدارش به هنگام یافتن  گاوهایش در پای چشمه با نگاه معصومانه اش پیوندی آسمانی بردلها نشانده و تا رسیدن به خانه بر بال فرشته ای عشق خستگی راه را از تن بزداید و راه را با سوت زیبای پرندگان و رقص پریسای برگ درختان جنگلی به منزل آرزوها برسد. هنوز هفت رنگی خوش رنگ بر روی شاخه آن بلوط داستان دلداگیهای او و چاربداران در راه را برای رهگذران شیدا نجوا میکنند. ومن در این اندیشه که چگونه وقتی نمی توانم توری بسازم و آنرا برای معشوق با صدای زیبا بخوانم، وقتی به قامت این مردان رسیدم، نامزد شوم.

دوباره درسراشیبی _گوشواره نو)به سمت (پلت بن نو)عمو فرضعلی روایتش را ازسرگرفت

گوش تاگوش بزرگان واقوام در اتاق کوچک مشتی اسدالله نشسته بودند، و به صحبتهای من و امرالله گوش میدادند، بهت وحیرت در چهره های حاضرین موج میزد، وسرها در جیب تفکر فرو میرفت.

دائی اسفندیار پک محکمی به چپقش زد و زیر چشمی نگاهی به حاجی ربیع انداخت وگفت جمع جور کردن محل با من وحالا نوبت مردانی بیباک است تا داوطلب انجام ماموریت شوند، آقا سیدهاشم نگاهی به من و امرالله کرد و ما هر دو اعلام کردیم که داوطلبیم، سه نفر دیگر هم به جمع ما اضافه شدند و پس از اینکه افرادی مامور شدند تا فردا زمینه انجام ماموریت را در محل فراهم سازند، نیمه های شب به خانه هایمان برای استراحت و درصورت امکان خوابیدن برگشتیم.

درحال عبور از (پلت بن نو) بودیم و من هنوز از سایه های زیر (فک دار) ده بن گرفتار افکار آن شب  داوطلبانه پنج مرد شیردلی بودم که تا غروب فردا را چگونه گذراندند، پنج گلی از گلزار رنگارنگ ساکنان الیت که جوانمردی را بر دیوار زندگی بیادگار نگاشته اند، سیدهاشم محمدی ،علیمحمد توپا اسفندیاری، امرالله توپاابراهیمی، خدابخش توپااسفندیاری و فرضعلی میردار، نمادی از همداستانی وهمدلی در روز یاری مردم یک آبادی. این همپائی در هفته های جستجوی موسی را الیتی ها و دلیری ها بارها به رخ کشیدند و چه بسا همین همپا بودن ناموس مقدس این دو آبادی گشت تا دهها سال بعد در یک فاجعه ای دلخراش دیگر، آنگاه که فرزاد سیاوش سیمای رعنا را رود خروشان بهاری ربود و شاهی کوره سر را به پای (پل او) گره زد، دگرباره دلها را در دستان خویش نهاده ، و تا عمق جوانمردی از کوه تا دشت را به توبره کشیده وانسانیت را بر صفحه پهناور دریا قلم زدند، و تا پیدا شدن پیکر پهلوانانه اش دود اجاق حیاط  خانه اش را برچشمان دیوان زشت خو روانه کرده و از خود خواهی برائت جستند.

غروب روز بعد گودوشی زودتر ازمعمول انجام شد و بعضی موفق به دوشیدن گاوهایشان نشدند، بزها و سگها هنوز آفتاب نور زرد غروبانه اش را از زردگله زرین کوه برنچیده در آغلها محبوس شدند، وهرچه سیاهی بر روشنائی روز بیشتر چیره میشد ، التهاب مسافران اوندس هم افزونتر میگشت. ما پنج نفر آماده بودیم تا با  فرارسیدن شب و خلوت شدن کوچه های آبادی بدون جلب توجه کسی پا در راه رازآلود اوندس نهاده تا رساندن پیام کتبی به ناشناخته ها به شاهی کوره سفرکنیم، سفری که به تعبیر دعانویس کرجی کاملا غیر قابل پیش بینی بود و برای فردی که میبایست پنجاه متر پایانی را تنهائی برود، احتمالا مرگ آور.

زمان موعود فرا رسیده بود و ما درسکوتی دهشتناک از روبروی حمام خزینه ای محل به سمت چشمه گام برمی داشتیم، پس از عبور از میان درختان بید و اوجا با اندکی فاصله از لات رودخانه از کنار قواره اودنگ گذشته و حالا آب زلال رودخانه در زیر نور سربی ستاره ها پیدا بود و ما تازه متوجه شدیم که شبی بدون مهتاب را فقط  نور ستاره ها روشن میکردند. شاید کم دلهره ترین مسیر ما عبور از پل چوبی روی رودخانه بود که کاملا در استتار هر کابوسی بودیم، حتی جاگیری ما در درون صف کوچک ما هم دغدغه ای بود، هرچند بروز نمیکرد اما در درون ما چه بسا خودنمائی میکرد. دوباره درختان کناره باغ جمشیدخان ما را از آسمان بالای سرمان جدا ساخت و درختان چون اشباحی بین ما وآبادی که بدون هیچ سوئی آرمیده بود نیز حایل شدند و پیوند فکری ما را هم از آبادی بطور کامل بریدند و حالا ما بودیم  ونیروهای ناشناخته ای که هرلحظه انتظار شاخ به شاخ شدنشان را داشتیم واین یعنی هر قدم ما برای قدم بعدی پشتوانه ای نبود وهر صدائی حتی اگر وجود خارجی نداشت یعنی حادثه و وحشت. در زیر بوته های پهناور (ریس) تا در پشت درختچه های زرشک انبوهی نیروی ناشناخته کمین کرده بودند تا ما را به عمق حادثه بکشانند و یا شاید راه بازگشتمان را ببندند. سکوت ترس آلودی درصف رونده ما حکفرما بود وطبق دستورالعمل ما هیچ آلت دفاعی و روشنائی بهمراه نداشتیم تا اگر بجای اجنه، جانوری به ما حمله ور شد ازخود دفاع کنیم و ماموریتمان را به انجام برسانیم. درحالیکه هرکدام در دایره افکار پریشان خویش درگیر بودیم به لحظه ومکان موعود رسیدیم ، در فاصله پنجاه متری شاهی کوره سر ، همگی توقف کردیم، ازمیان این شیردلان جوانمرد محل، یکی باید داوطلب ادامه راه به تنهائی میشد تا نامه را به آنها برساند، این کلام وحشتزای دعانویس ، که نفر آخر هر احتمال حتی رویارویی ودرگیری ومرگ را در این سفر تک نفره محتمل میدانست، در اراده مردان دلیر ما هم اثر گذاشته وتردید را به جان آنان انداخته بود، انگار در میان لشگری از نادیده ها محصور بودیم و ژرفای دره عمیق از (پل او) تا قنبرلا همچون اریکه با هیبت حاکمان شان منتظر تصمیم جمع حقیر ما بود، هیچ صدائی از کسی بگوش نمیرسید وحتی شمایل خفته آبادی هم در معرض دید ما قرار نداشت، در پناه نور اندک شب نگاهی به چهره امرالله انداختم ودرحالیکه از سکوتش افکارش را خوانده با صدائی آهسته اما محکم اعلان کردم من مسافر پایان راه خواهم شد، و در حالیکه نفسهای حبس شده جمع ما دوباره به جریان افتاده بود، صدائی بغض آلود از میان ما برخاست که فرضعلی تو هم نرو، صدای دائی سیدهاشم بود ، شاید از روی تجربه اش، خدشه ای در باور این ماجرا داشت و تنها برای همدلی راهی شد، و من بدون اینکه به علتش فکر کنم محکمتر از قبل و اینبار با منطق خویش اورا مجاب نمودم که تردیدی به دلش راه ندهد، وقتی گفتم که آقا من اگر دراینراه برنگردم مادرم پنج پسر دیگر درکنارش باقی میماند اما برای خاله ام موسی، تنها امید بود و من برای زنده کردن این تنها امید حق پا پس کشیدن ندارم تاثیر عمیقی در دایی سیدهاشم و دیگران برجای نهاد و مرا از دنیای پیرامونم جداساخت، ودیگر من نبودم و گلولهای از آتش و خشم که همه چیزهای وحشت آلود برایم حقیر و ناچیز شده بودند.

در این لحظه صدای عمو فرضعلی با احساسات پاک و جوانمردانه اش آمیخته شد و بغضی سرشار از عاطفه راه گفتارش را گرفت و من شرم آلود و دزدانه جاری شدن اشکش را از گونه مردانه اش تماشا کرده و بسان کسی که بارگاه کرامات انسانی را زیارت نموده ، خالص و شاید مخلص شدم وهیچ انگیزه ای بالاتر از این احساس ، انسان شدن وانسان ماندن را بهانه نمی باشد.

دائی سید هاشم مرا برای کاری که در زمان ارتحال پدر بزرگوارش درایام نوجوانی کرده بودم بیش ازحد دوست میداشت، بغضش ترکید وگفت فرضعلی مرا قربت کن  و مرا در آغوش کشید و خداحافظی کرد، درپی او یک به یک همراهان مرا درآغوش کشیده و بدرود گفتند، دیگر هیچ چیز جز صدای اراده ام را نمی شنیدم ، انگار با تصمیم من همه نیروهای اجنبی از گرداگرد ما خالی شدند، نامه را ازدستان امرالله گرفته و خلسه وار به سوی وادی مخوف و نامعلوم  راه افتادم. ویاران همراهم را با انبوهی از حسرت واندوه در مرز زندگی جا گذاشته تا آفتاب بامدادان را سلامی دوباره گویند.

بامدادان وقتی دوباره نور زیبای خورشید بر یخچالهای لشگرک والانه سر به زندگی کرنش نمود، همه دریافتند که دراین سفر موسایشان برنگشت وهیچ نیروی ناشناخته ای او را به امامزاده محل تحویل نداد اما ساکنین آبادی دم مسیحائی انسانیت وجوانمردی را بر دیوار امامزاده شان برای آیندگان به یادگار گذاشتند، تا راهی جز این ندانند و نشناسند.

وما درحالی بافلک را به سمت (پرتالی نو) پیش میرفتیم که دیگر نشانی از درختان سربفلک کشیده (راش گردن) نبود وکم کم خنکی کوهستان را هوای گرم و خشک  دزماه کوتی گرک قشلاقی میکرد و پیچ  دربند بیکباره ما را از ییلاق کند و دشت را برایمان تداعی ساخت. لایه های غبارگونه ای شفافیت کوهستان را در در برگرفت ، خرگوشی ترسان از ما به داخل جنگل کوتاه قامت بالای کته پیچ رم کرد وعقابی در آسمان در آغوش باد پایین را می پائید، از دور دست قلاگردن خودنمائی میکرد.

به قلم  اسکندر میردار

۴ نظر در “رازجینگاجینگا 2 (اون دسی ها)

  1. بهروز شمس پور گفت:

    اسماعیل‌جان سلام و خسته نباشید.
    مش اسکندرجان جالب بود و زیبا
    و اما خاطره‌ای از رشادت دایی فرضعلی در روزهای انقلاب:
    شب عاشورای سال ۱۳۵۷ است که من به اتفاق مش‌اسکندر به مسجد روستای مازوپشته رفتیم. آنروز سخرانی‌ای از حضرت امام شنیدیم و حسابی شارش شده بودیم . واعظ با توجه خیلی از مسائل از جمله ترس از محلی‌ها جرآت نکرد حتی نامی از انقلاب و امام ببرد. در پایان موعظه به اتفاق مش‌اسکندر با صدای رسا گفتیم: برای سلامتی نائب‌الامام خمینی صلوات . که به یکباره افرادی ریختند سر ما . دایی فرضعلی ما را در آبدارخانه مسجد جای داد و قسم خورد هر کی با ایندو کار داشت با من طرف میشه و روزگارش را سیاه می‌کنم. جمیعت تحریک شده عقب‌نشینی کرد و فردی که بزرگ محل بود در حضور دایی‌فرضعلی ما را نصیحت کرد که دست از انقلاب برداریم و این انقلاب کار کمونیست‌های شوروی است.
    زنده باد دایی فرضعلی

  2. فرشید توپاابراهیمی گفت:

    با سپاس از دایی اسکندر میردار که حکایتی از دلاوری های مردانی از جنس حماسه را به رشته تحریر در آوردند. ما همواره مطالب ایشان را با افتخار مطالعه می کنیم و در تحلیل کلی نوشتارشان صداقت به وضوح احساس می شود.

  3. مهمان الیت گفت:

    دوستان سلام همانطور که از اسمم پیداست بنده بیشتر مهمان سایت شما هستم و از این طریق با روستای شما آشنا شدم و یکی از بازدیدکنندگان ثابت سایت شما شدم همچنین نوشته های آقای اسکندر میردار را در رابطه با موضوعات مختلف خواندم و برایم خیلی جذاب بود ولی قسمت اول راز جینگا جینگا را نتوانستم پیدا کنم ای کاش در یک پست هر دو قسمت را باهم منتشر میکردین .
    با تشکر از زحمات شما عزیزان

  4. سینا توپا اسفندیاری گفت:

    سلام تشکر فراوان از دایی اسکندر و دایی فرضعلی،بابت زنده نگهداشتن داستان موسوی خدابیامرز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فيسبوک اینستاگرام تلگرام