رازجینگاجینگا(اون دسی ها)
چندی پیش درهمین سایت ماجرائی را برایتان نقل نمودم که نیم قرن از آن واقعه گذشت اما خاطره و تاثیراتش همچنان در یاد پا به سن گذاشته های الیت و تا حدودی دلیر باقی مانده وآنچه روایت شد از منظر یک شاهد نوجوان و حال وهوای آبادی و در حقیقت ایندسی ها بود و در همانجا یادآور گشتم که روایت آنهائیکه حامل نامه ای برای اوندسی ها بودند تنها از زبان خودشان شنیدنی است، که از تنها بازمانده آن گروه شیردل یک نفر در کنارمان باقی مانده وبقیه چون خاطره ای زیبا در دل خاک آرمیدند، اینک شرح ماجرا از زبان عمو فرضعلی میردار که امیدوارم سالها بماند تا نمادی باشد از جوانمردی مردان پاک نهاد این دیار.
خورشید غروب دل از چمنزار پرگل زمینهای الیت و دلیر نمی کند، انگار جاذبه ای جادوئی او را برفراز لشگرک میخکوب ساخته بود بعد از رخوت یک بعدازظهر گرم، جنب وجوش بسیاری در پیرامون محل بچشم میخورد، مردان و زنان جوله بدوش راهی گودوشی شدند و فواره های بلند آب شیلنگها در دستان باغداران طراوت وشادابی را بر رخسار بوته های لوبیا و سبزیجات دوچندان میکرد، دائی مللی وامین هم دست ازکار بنائی برداشته دستان خود را با شیر آب امامزاده شسته وخود را برای کارهای دیگری آماده میکردند، کار وتلاش تا آغاز شب ادامه داشت، بوته های آبی شیشاک ومخملین ورکاگوشک حصاری کوتاه وطبیعی را بر دور مزارهای پی کوت کشیده بودند ودم جنبانکی زیبا بر روی سنگ قبرها می پرید ودر تابش اریب گونه نور خورشید انواع حشرات وپروانه ها در شعاع آن می رقصیدند، تخته سنگهای بزرگ کنار قبر مشتی خدابخش نظر هررهگذری را جلب کرده واو را در خاطر زنده میکرد ،درحالیکه عمو فرضعلی(فرضعلی میردار) فاتحه ای را زیر لب زمزمه میکرد دایره پی کوت را به سمت ولیردره پیچیدیم. گورستان الیت هیچوقت برایم جایگاه ازدست داده ها را ندارد واحساسم شبیه دیدن آسایشگاه مردان وزنانی ازکارافتاده هست که ما را درکنف توجه ومراقبت خویش دارند و بهمین دلیل روحیه منفی گورستانهای دیگر برایم القا نمیگردد. ولیردره را به سوی (چه تردره) درپیش داشتیم که یکبار دیگر تمارهای(یخچال برف)زرینکوه خودنمائی کرد، بیاد بچگی ها یم افتادم که دایره فکر قادر نبود تا آسمانها برای انتخاب ستاره خود پرواز کند، اما میتوانستیم در دنیای کودکیمان شکلهای گوناگون گوزن ومرغ وماهی را از تکه های برف سینه زرینکوه پیدا کرده وهر سالها در خاطرات خود دوباره ساخته و به آن دلبسته گردیم ، وچشمان سرگردانمان با چرخش جاده به جینگاجینگا و گدارهای صخره ای آن افتاد واز تنها بازمانده گروه شیردلانی که در بطن ماجرای یافتن موسای دائی اسدالله و خاله جمیله از تنگاتنگه قلت تا لب دریا را وجب به وجب کاویدند ماجرای خارق العاده آن شب معروف و مخوف الیت را از زبان تنها شاهد زنده جویا شدم و این (طوری) با صدای حزن آلودی بگوش میرسد که
یتا بند من بوام شه جان کوه ر……….لب دریا بوام تا اسپه رو-ار
کته زیارت نومه را بسمت لاورنو پشت سرگذاشته که آنسوی سی سایه های درختان (له ور) وموزی در بلندای غروب جنگل جلوه دیگری داشتند و زیبائی غروب کوهستان را هرچه دل انگیزتر به تصویر بکشند، عمو فرضعلی آهی بلند کشید و روایتش را آغاز نمود او بقدری با جزئیات ودقیق روایت میکرد که انگار نیم قرن از داستان سپری نشده بود و مرا این دغدغه که در بازگوئیش بی سلیقگی کرده و از زیبائی کلامش بکاهم.
نمد و یک تخته قالی دستبافت اتاق متوسطش را مفروش کرده و او درحالیکه ردائی بردوش داشت در (کله سی کا)ی اتاقش برچند بالش نرم تکیه زده و از زیر عینک نیمه شکسته اش ما را زیر چشمی می پائید و هرازگاهی کتاب پیش رویش را ورق میزد، من وامرالله(امرالله توپا ابراهیمی عموی موسی) درحالیکه دوزانو در مقابلش نشسته بودیم، پس از شرح ماجرا مانند بچه های مکتب خانه به پرسشهایش پاسخ میدادیم، پیرمرد دعانویس پس از مکث کوتاهی سرش را بلند کرد و گفت= ببینید جوونها این شوخی بردار نیست، ماموریت خطرناکی درپیش دارید اگر جرئت اجرایش را ندارید من چیزی ننویسم؟
کاملا معلوم بود که قصد ارعاب ما را دارد من وامرالله نگاهی بهم کردیم وکمی دلگرم شده و رو به دعانویس با صدای محکم گفتم ،آقا من هستم اگر باور نمیکنید به دعوت من تشریف بیاورید واز نزدیک شاهد باشید، و او درحالیکه چندان راضی بنظر نمیرسید مجبور شد نامه ای را که برای نیروهای ناشناخته نوشته بود با دستورالعملی سخت گیرانه و وحشت انگیز بدستمان داده و ما را روانه الیت نمود، وما پس از وداع، پل خواب کرج را به سوی دزبن راهی شدیم وعصر همانروز با اسبی که در قلاکوتی دزبن بسته بودیم راه الیت را درپیش گرفته و د رمیان سکوت کوه وجنگل انبوه مسیر و افت وخیز ناله رودخانه بدون توقف تا ولیردره را کوبیدیم و کمی آب به سرو صورت زده و اندگی بعداز گودوشان سراشیبی جلوی امامزاده را به سمت راه چشمه پشت سرگذاشته و در جلوی خانه مشتی اسدالله پابزار از پا درآورده و درون خانه شدیم، بعداز خوردن چای ونون تنوری و پنیر و لور تازه، بتدریج بزرگان محل جمع شده و ما را برای شرح و نحوه اجرای ماموریت فراخواندند، من وامرالله یک ساعتی بود که برای استراحت دراز کشیده بودیم اما یقین داشتم امرالله هم مثل من چشم بهم نگذاشته بود و به بند بند دستورات پیرمرد دعانویس فکر میکردیم
حالت شگفتی بود درحالیکه لحظه به لحظه ماشین ما را از الیت دور میساخت اما حال وهوای ما تا اعماق زمان درکوچه های شطرنجی محله قدیمی سرگردان مانده بود ،سربالائی دیواره غربی (سی تاسی) را درحالی طی میکردیم که قسمت کوچکی از راه مالروی قدیمی جلوی دیدمان بود، وهردوی ما را به گذشته ای دور برد ، عمو فرضعلی را به یاد دلدادگیهای جوانی و روزهای چاربداری و مرا به شب عاشقانه ای در ایام کودکی و عشق پاک دائی امرالله وقتی که دسته جمعی به گردن سرک لارو رفته بودیم وغوغائیکه درشب سی جارک برپا داشت.
زمانیکه هنوز بین کودکی ونوجوانی درکلنجار بودم طبق معمول تفریحات آن دوران چندین خانواده ازبزرگ و کوچک راهی گردن سرک لارو درپایین دست حسن سره شدیم، معمول بود ، برای اینکه در ناشتای صبح از آب لارو استفاده شود، شب را در سی جارک کنار رودخانه پائین دست چاکبره اتراق نموده تا بامداد روز بعد ، ناشتا در محل لارو حاضر باشیم، آن شب دائی امرالله تا پاسی از شب چچی کل بهوا پرتاب میکرد تا به اینطریق پیام عشق پاکش را به نامزدش خاله خانم بزرگ که در چاکبزه زندگی میکردند، برساند (نوعی اس ام اس) امروزی، وترانه بهاره دخترعمو را دسته جمعی میخواندند این ترانه همیشه مرا بیاد او می اندازد فردا بهنگام مراجعت در کنار (اوسین چشمه سر) برتنه درخت بلوطی با چاقویش علایمی میکند تا هرغروب دلدارش به هنگام یافتن گاوهایش در پای چشمه با نگاه معصومانه اش پیوندی آسمانی بردلها نشانده و تا رسیدن به خانه بر بال فرشته ای عشق خستگی راه را از تن بزداید و راه را با سوت زیبای پرندگان و رقص پریسای برگ درختان جنگلی به منزل آرزوها برسد. هنوز هفت رنگی خوش رنگ بر روی شاخه آن بلوط داستان دلداگیهای او و چاربداران در راه را برای رهگذران شیدا نجوا میکنند. ومن در این اندیشه که چگونه وقتی نمی توانم توری بسازم و آنرا برای معشوق با صدای زیبا بخوانم، وقتی به قامت این مردان رسیدم، نامزد شوم.
ادامه دارد ……
۲ نظر در “رازجینگاجینگا 2 (اون دسی ها)”
با عرض سلام و ارادت حضور سرور عزیز، عموی بزرگوارم،
باور بفرمایید در همین لحظه که در حال نگارش پیامی همراه با ارادتی خاص، به حضور شما می باشم، ته دل میل به قطع نوشتن و فتح مجدد خط اول مطلب شما را دارم تا دوباره لذت لحظات پیش را که دل در گرو کلمه به کلمه، ترکیب و ساختار و محتوای ارزشمندی داشتم برایم تکرار و تکرار شود.
لحظات را هر چه سریع تر پشت سر گذاشته و چشم در راهیم تا رسیدن ادامه مطالب.
ارادتمند
علی میردار منصور پناهی (از دیار دل عالم، کرمون)
سپاس فراوان بر شما جوانان دیارم که با شایستگی تا دیاران استوارانه ایستاده ای،ودل این پیرانه سر را گرم میدارید تا در رسوائی خمیدگی وکجی ادعاهایم بر کوس نباشم واز زردگونگی ام معذورم هرچند در چمنزار سبز وجودتان مستترم امید اینکه چشم آزار نباشم یا به مصداقی(عرض خود نبرم وزحمتتان ندارم)