چهار خاطره و دل نوشته از آقای بهروز شمس پور دریافت شد که دراین پست منتشر گردید از همکاری بیدریغشان تشکر میکنم و از دیگر عزیزانی که علاقمند هستند دل نوشته های شان در این وبگاه منتشر شود مطالبشان رااز طریق منوی ارسال مطلب برای ما ارسال نمایند .
تتکنون
آروم کردن چهار بچه آنهم پسر که یکی هم بهروز باشد دور از چشم پدر و مادر، سیاست میخواست . پدر که اغلب برای امورات زندگی بیرون از خانه بود. مادر زمانی که خمیر “هور” یا “ور” میآمد ، لاک خمیر را روی سرمبارکش میگذاشت تا سر تنور که قبلاً با ” تندیرتو” و هیزم داغ کرده بود ، میبُرد. این زمانی بود که ما میتوانستیم خانه را زیر و رو کنیم . مادرم میگفت: اگه قول بدهید دعوا نکنید و خانه را سر خودتان خراب نکنید من برایتان “تتکنون” درست میکنم. سیاست کارگر میافتاد و ما نه تنها دعوا نمیکردیم بلکه خانه را تمیز میکردیم .(عادتی شده که همیشه همه ما برادرها در کار خانه به همسرمان کمک میکنیم و دوستان هم سن و سال به ما میگویند زن ذلیل!) وقتی مادر، اول، سه چهار تایی “پنجهکش”که باعث گرفتن “تو”ی (حرارت) زیاد تنور میشد، در لابلای قرص نون (نان روی سفره) ، چهار تا “تتکنون” که قرصنونی” کوچک و شکلدار بود برایمان درست میکرد که لذت بخشتر از هر فستفودی بود. یاد آن ایام…
الهی شکر
حاج بمانعلی که تازهگیها از کنار خانهاش آزادراهی احداث شده و املاک کمی هم که دارد ، به قیمت شده،115 سال از خدا عمر گرفته و هنوز قبراق به کارهای روزانهاش میرسد. با پولی که از فروش زمینش به دولت برای ساخت آزادراه گیرش آمد ، بعد از پرداخت خمس و سهم امام به زیارت امام رضا (ع) ، کربلا و مکه مشرف شد. مانده پولش را هم برای امورات خیریه محل ، ساخت شبکه بهداشت، تعمیر دبستان، شنریزی و کانال دو طرف جاده محل خرج کرد. همسرش حدود 20 سال پیش به رحمت خدا رفت. بچههایش که دو دختر و دو پسر بودند، در سنین 75 تا 90 سالگی دارفانی را وداع گفتند.تعداد 30 نفر نوه، نتیجه و نبیره دارد، اما هنوز در خانهاش حتی با تعارف اهل بیتس، تنها و قبراق و سرحال زندگی میکند. در جواب تعارفشان میگوید: مزاحم نمیشوم، تا زمانی هم که شکر خدا روی دو پای خودم راه میروم دوست دارم در خانهام باشم . تا بعداً که … باز خدا میداند.
نوهای که حدود 53 سال از خدا عمر گرفته و پدربزرگش را خیلی دوست دارد و همیشه به او سر میزند، اصرار بیشتری دارد که نزد آنها زندگی کند. حاج بمانعلی که اصرار نوهاش را با توجه به تجربه 115 سال زندگی، خالصانه میبیند، میگوید: نزدیکتر بیا تا با تو درد دلی کنم و به تو بگویم ،چرا منزل کسی برای زندگی را قبول نمیکنم؟ خودش روی سکوی منزلش مشرف به آزادراه مینشیند و میگوید: عزیزجان، اولاً در خانهام شکر خدا راحتم . در ثانی چند ساعتی که مهمانی پیش شما میآیم ، شما برای همه چیز آه و ناله دارید. هم برای چیزهای که دارید و هم برای چیزهای که ندارید. برای چیزهای که دارید، افسوس بهترش را میخورید و برای چیزهای که ندارید طمع بدست آوردنش را به هر طریقی دارید، و این یعنی استغفرالله کفر. جایی هم کفر باشد، من طاقت ندارم و عذاب میبینم.
من همیشه شکرگذار خدا هستم. چه آنچه دارم و چه آنچه که ندارم. حتی نداشتنم را اینطور برداشت میکنم شاید آن چیز باعث صدمه زدنم بوده که خدا به من نداده و شکر میکنم. شکر کردن به درگاه خدا فقط نماز خواندن که ستون دین ماست، نیست. آدم باید در همه حال شکرگذار باشد. این نوع شکرگذاری به آدم آرامش میدهد، استرس، واسواسی و ناامنی را از آدم دور میکند.
ببین عزیزجان : امروز،روز، خیلی از مردم در سنین پایین انواع و اقسام بیماری عصبی و قلبی میگیرند. شک نکن، همش بخاطر ناشکری کردنهاست. برای تعویض ماشین ، فرش و پرده خانه و … فشاری زیادی به خودشان وارد میکنند. سلامتی خودشان را به خطر میاندازند، و بیمار میشوند.
آدم با توکل به خدا و تلاش و کوشش مداوم و برنامهریزی شده به همه رویاهایش میرسد.با افسوس خوردن از کم داشتن و نداشتن نه تنها به خواست مورد نظرش نمیرسد، بلکه سرخورده و مایوس میشود.افسرده خاطر میشود. بدنش ضعیف میشود و روحیه کار کردن از او گرفته میشود.
حاج بمانعلی کمی مکث میکند و ادامه میدهد: ما در گذشته کارهایمان را با زور بازو انجام میدادیم و خدا را شکر میکردیم که تنی سالم داریم. به داشتههایمان قناعت میکردیم و زمانی وسیلهای میخریدیم که اولاً پولش را داشته باشیم و دوماً نیاز داشته باشیم. اما امروزه شما همه چیز دارید و باز هم ناشکرید، و چون همسایه دارد شما ندارید، میخرید. یا وسایلی میخرید شاید در طول یک سال فقط یکبار استفاده شود و توجیه میکنید آدم همه چیز را خودش باید داشته باشد و فراموش میکنید ما انسانیم و گروهی زندگی میکنیم. آنهم با پولی که از جایی قرض کردهاید.
عزیزم، شما این قرض را باید به مردم بدهید، چون حساب و کتاب ندارید و پول آنرا کنار نمیگذارید، بد قول هم میشوید. وقتی فروشنده را میبینید شرمنده میشوید.شرمندگی یعنی فشار آوردن به جسم و روانتان. مگر ما امانتدار خدایمان نیستیم؟ چرا با ضعیف کردن جسم و روانمان دوزخ برای خودمان درست میکنیم؟ عمرمان را کوتاه میکنیم و هنوز سنی از ما نگذشته هزار نوع بیماری به سراغمان میاید و حتی بچههایمان حوصله ما را ندارند. پیری بدی را برای خودمان میسازیم. باور کن تمام زندگی به ظاهر شاد، با یکروز بیمار شدن و محتاج دیگران شدن نمیارزد. مردن برای همه هست وحق هم هست، ولی میتوانی با شکر کردن به هر آنچه داریم و نداریم پیری خوبی داشته باشیم. در پیری هم مردم خواهان ما باشند. زمانی هم که مُردیم فقط بگویند : خدا بیامرزدش. نه اینکه بگویند: آخه … آخه.
در این هنگام پورشهای از آزادراه نزدیک خانهشان عبور میکند، و نوه حاج بمانعلی که یک پراید مدل 82 دارد و حقوق ماهیانهاش به زور به 600هزار تومان میرسد، و 400هزار تومان قسط بانک و مغازهها را دارد، چشمش به دنبال پورشه میافتد و تمام ذهنش را پر میکند. لبهای حاج بمانعلی فقط بالا و پایین میکند و انگار صدایی بیرون نمیآید.
لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود.
حکایتم از آنجا آغاز میشود که بخاطر ننالیدن از گرانی ، پیشنهاد صاحب باغی را که تا دو سال پیش شالیزار بود، در همسایگیمان برای سبزیکاری قبول کردم. در این باغ که حدود سههزار مترمربع مساحت دارد، پنج همسایهی دیگر ما هم سبزیکاری میکنند. اوایل کار کردن در باغ سخت بود. دستهایم تاول میزدند و آبسه میکرد. کمکم عادت کردم و از کار کردن در باغ لذت میبردم. زمانی هم که ثمره زحمت خودمان را میچینیم، حس خوشایندی جای خستگی مینشیند.
صبحگاهان است که به باع میروم و شروع به شخم زدن با بیل میکنم . بعد از مدتی، زوجی که آنها هم سبزیکاری دارند ، به باغ میآیند. سلام میکنم و در حین احوالپرسی با مرد همسایه به او میگویم: دست بیل قشنگی داری. او خواست بگوید، ممنونم قابلی ندارد که زن همسایه به تندی و ناراحتی رو بمن کرد و گفت : آقا این دستهی فوکا (وسیلهای برای نرم کردن خاکهای شخم زده شده) است دیگر هم بدرد ما نمیخورد. گفتم: ببخشید، چرا دیگر بدردتان نمیخورد؟ به تندی گفت: گفتن دسته فوکا بجای دسته بیل در اول صبح شگون ندارد و تو، امروز ما را خراب کردی و آدمی احمق هستی. بلافاصله ، مرد همسایه که تازه دو ریالیاش (کیوسکهای تلفنی در سطح شهر بودند که با یک سکه دو ریالی ارتباط برقرار میکردند) افتاده بود گفت: آدم احمق مگر شاخ و دم دارد. هاج و واج ماندم . کمی مکث کردم دیدم هر چه بد و بیراه هست ، نثارم میکنند. رو به مرد کردم و گفتم: میفهمی چی میگی؟ مرد که به غیرتش برخورد و میخواست جلوی زنش بگوید: “ما هم هستیم” پرید یقهام را گرفت و گفت: به من میگی نفهم . میخواهی مادرت را به عزایت بنشانم.؟
من که اهل دعوا نبودم و بلد نبودم کف گرگی یا با کله به دماغش بکوبم. در حین هول دادنش با صدای بلند گفتم: خجالت بکش ، برای یک باور غلط بجانم افتادید. من از شما معذرت میخواهم. ولی دیگر دیر شدهبود چون او به کناری پرت شد و غرور مردانهاش جریحهدار . سر و صدا زن و شوهر بلندتر شد. ناگهان دیدم بقیه همسایهها که انگار لباس و پوتین پوشیده بودند و آماده رزم ما بودند رسیدند. زن و مرد با دیدن ازدحام جریحتر شدند. شانس آوردم کسی جلوی آنها را نمیگرفت و گرنه تکه بزرگهام گوشم بود. در جواب، چی بود ؟چی شد؟ مردم ،گفتم: من به این دسته بیل ، ببخشید دسته فوکا گفتم: دسته بیل. بعضی از تماشاچی ها گفتند: عجب. و بعضیها هم حق را به زن وشوهر هتاک دادند . بگو مگو حسابی در گرفت، و هر آن ممکن بود لشکریان ظلمت به لشکریان نور حمله کنند ، که یار مهربان و بیزبان به یاری من کتابخوان آمد.
گفت: پسر بجنب کاری بکن و گرنه برای این دسته بیل ببخشید دسته فوکا شجرهنامه پیدا میکنند و سرت را به باد میدهی.
بله به یاد کتابی از نیما یوشج افتادم که در حدود سی و پنج سال پیش خوانده بودم. داستان جوانکی روستایی از لاهیجان که برای حمل آب برای مردم و امرار معاش به شاخهای از درخت کنس(ازگیل جنگلی) پارچهای میبندد و …
سریع با تلفن همراهم را که تا آن زمان فقط بچشم همراهی مزاحم مخصوصاً هنگام ماهیگیری میدیدم پلیس 110 را گرفتم که جواب نداد سپس با کد 0191 پلیس 110 را گرفتم خوشبختانه جواب دادند. گفتم: ما در فلان مکان هستیم و جان عدهای در خطر. در این فاصله من عامل، فراموش شده بودم و دو لشکر به جان هم افتادند. پلیس بر خلاف فیلمها که آخر جنگ سرمیرسند ، زود آمدند. وقتی فهمیدن دعوا بخاطر باورهای مختلف از دو قوم مختلف است ، عاملین را که من و زوجین بودیم، به پاسگاه بردند . افسر نگهبان هر چه تلاش برای خاتمه این معرکه انجام میداد، با دخالتهای زن همسایه که مردش آلتی در دستش بود ، به نتیجه نمیرسید. پرونده ما به دادگاه ارجاع داده شد. نوبتی برایمان در شعبه دوم دادیاری قسمت حقوفی دادند. روز موعود رسید. ما به دادگاه آمده بودیم و منتظر صدا کردن ناممان توسط سربازی که دم درب دادیاری بود ، ماندیم. حول وحوش ساعت 12 ما را صدا کرد. خواستیم با هم داخل شویم دادیار که خانمی بود گفت: فقط من داخل شوم. سرباز مرا اجازه داد و درب را بست. دادیار محترمه نگاهی روانشناسانه به من انداخت و گفت: آدم بدی به نظر نمیآیی . و به نظر میرسی آدم معقول و با ادبی هستی. ولی چون تو داستان روباه و خروس را فراموش کردی و بیموقع دهانت را باز کردی پنجاه هزار تومان جریمهات میکنم. و من با یادآوری “لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود” نه تنها از جریمه ناراحت نبودم بلکه خودم را برنده این مخمصه میدانستم.
درسی از تاریخ
پسری یتیم به اقوامش در روستای عربخیل چالوس پناه میآورد. اقوامش ، بچههای خودشان را نزد او بیش از حد مهر و محبت میکنند. همسن و سالانش به مدرسه میروند، ولی او باید در کارِ خانه، باغ و طویله کمک کند. باعث حسادتش میشود، به هر نحوی میخواهد مورد توجه قرار گیرد، موفق نمیشود. بچهها او را به بازی نمیگیرند، او بازی آنها را خراب میکند . از پدر و مادر بچهها کتک میخورد. کتک خوردن را نوعی توجه محسوب میکند بنابر این نوعی موفقیت برای خودش. باید این توجه بیشتر شود و بیشتر مردم مرا بشناسند. دست به دزدی خانهی یکی از بزرگان محل” آقای صادقی” میزند. آقای صادقیی، مالباخته ، قاضی میشود. تمام چیزهای دزدیده شده که شامل: کت و شلوار، کراوات، عینک دودی، شالگردن و چکمهچرمی بود به اوکه سیزده چهارده سال بیشتر نداشت، میپوشاند و موی سرش را با ماشین اصلاح “چهارراه” درست میکند و از روستای عربخیل به پریآباد، تازهآباد، دارمبشکلا، دوستگر و ژاندارمری که کلانتری(12) حالا است ، میآورند ، در مسیرش کوچکترها به او سنگپراکنی میکنند که من هم یکی از آنها بودم . بزرگترها میگویند: از حرامزاده انتظار بیشتر نمیشه داشت. او معروف میشود و برای همیشه نامش با پیشوند “دزد” همراه میشود. او در مراسم سوگواری سالار شهیدان و یاران باوفایش هر ساله چنان زنجیر زنی میکرد که از پشتش خون جاری میشد. و به خیالمان ریاکاری میکند و باز جلب توجه. او دزدیهای متعدی میکند دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. دزدی او برای کوچک و بزرگ آشکار شده بود. به سربازی میرود و آنجا هم دزدی میکند و در حین فرار تیری به پایش میخورد که برای همیشه لنگ میزند. از این پس با موتور یاماهای 125 مسافرکشی میکند.بعد از حدود 25 سال زیر پل کمربندی جاده سینوا، کنار نهر آب که آنزمانها بوتههای پلهم بلندی داشت، او را دیدم که به آب خیره شده. ترمز کردم و به او سلام کردم . گفت: چطوری آقا بهروز؟ مرا شناخته بود. پایین آمدم با او دست دادم و گفتم: چرا به آب گلآلود خیره شدی؟ “گفت: روزی همینجا حاجت بر من روا شد. مشغول برآوردن حاجت بودم که صداهایی در آب شنیدم. سریع به طرف صدا رفتم و دیدم ماهیای پنجکیلویی از نوع اورنج (زردپر) است ،آن را گرفتم و بعد از آن هر وقت از اینجا رد میشوم ، میگویم باز هم شاید … . گفتم: این شانس مبتدیهاست “بابل همش پنیر نَوارنه. “خندهای کردیم و با هم به آب گلآلود نگاهی انداختیم .
… و حالا که فکر میکنم میبینم، خدا خواست به او بگوید: جمشیدجان، اگر مردم ترا پس زدند ، من همیشه یاورت و در کنارت بودم . من به مردم سفارش کردم یتیمنوازی کنند ولی نکردند. تو برای حسینم زنجیر زدی و برای او با دستههای عزاداری با پای برهنه تا روستاهای تازهآباد، گیلکلا، نجارکلا، سپیده،کلاچان و … رفتی. ماهی فقط بهانهای بود که مرا ببنی، ولی مردم آنقدر دورت پیله بستند که این حضور آشکارم را ندیدی . پس چارهای ندارم تا گناه بزرگتری مرتکب نشدی ، ترا بصورت پروانهآی زیبا از پیلهات در بیاورم و بسویم پرواز کنی . و به بهروز شمس پور میگویم : ترا به “بهشت کوهستان” ناترج ریکا وارد کند. … و او دو سال پیش که بصورت “قرآنخوانک” زیبایی در آمده بود بسوی آسمان پرواز میکرد و با بالهایش برایم دست تکان میداد . روحش شاد.
1-قرآنخوانک به زبان مازندرانی همان پروانه است
یک نظر در “تتک نون / الهی شکر / لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود/درسی از تاریخ”
از اسماعیل جان جهت درج دل نوشتهایم در وبلاگ دیار علم وادب الیت بسیار سپاسگزارم . از بازدید کنندگان میخواهم اگر مطالبم را قابل میدانند نقدم کنند تا بهتر بنویسم . ممنونم .