عروسی پسرخالهام که حدود 15 سال بیشتر ندارد ، بهانهای میشود تا در تابستان 1348، پدرم به من و برادرم طاهر اجازه میدهد تا همراه دایجان قدرتمان زودتر به اونورگِرس بریم. من تا آنزمان بعضی از روستاهای این منطقه -نُکرس، الیت و دلیر_ را فقط از بالای رَجه امامزادگان فضل و فاضل دیده بودم ، از رَجهتِک دیدن رودپرآبِ آبی با پیچ و تاب مارگونه جلوهای دیگر داشت و همیشه آرزوی دیدنش را از نزدیک داشتم و حالا به این آرزویم نزدیک شده بودم . شب را دایجان، خانه ما ،که در پریآباد چالوس زندگی میکردیم ماند و من در رویای دست زدن به این رودِآبی مارگونه بیدار ماندم.
هنوز سپیده نزده بود که بساط صبحانه آماده شد و با صرف آن به ایستگاه فولکسفوردآلمانی که نزدیک ژاندرمری آنزمان و کلانتری 12 حالا بود رفتیم و با اولین ماشین عازم دِزبن – ایستگاه چاربدران اونورگِرسیها- شدیم . هنگام گذر از مکارود _ ایستگاه چاربداران اینور گِرسیها – که مسافتش نسبت به چالوس حدود 10 کیلومتر از دِزبن کمتر است ،حال و هوایی دیگر داشتم. بیشتر در این فکر بودم که به دوستانم بگویم : جاده کندوان را مسافتی بیشتر از شما طی کردم، و بقول ورزشیها رکوردم بیش از شماست و بدین ترتیب برای خودم امتیازی قائل بودم .
بعد از استراحتی کوتاه ، دایجان قدرت کیسهای که گوجه و خیار و بادمجان در آن نهاده بود به چوبی بست و آن را به دوش گذاشت و پیاده به سمت الیت راه افتادیم. دایجان ما به خاطر شغلش اکثر نقاط ایران را دیده بود و گرم وسرد کشیده روزگار وآدمی باحوصله شده بود. در راه من از او، خصوصاً نام مناطق را میپرسیدم و او جواب میداد. اینجا واسپول است ، این رود پرآب ، سرچشمهاش از کوههای دلیر است، که از دلیر و الیت میگذرد.یاد رنگ آبی و پیچ وتابهایش میافتم . دایجان ! من حاجتی کنار رود دارم و زود برمیگردم. فقط بهانه بود که دستی به آب بزنم ولی آن دو -دایجان و طاهر- راست راستکی حاجتدار میشوند. طاهر و من سرپا رفع حاجت میکنیم و دایجان اینکار را گناه میشمرد. آن هم در آب، آبی که مهریه فاطمهزهرا(س)ست، من که تا آنزمان گناه را فقط برای نوزادن و کودکان خردسال میدانستم چون بارها از بزرگترها شنیده بودم : آخ..یه، بچه گناه داره ، شیرش بده، لباس تنش کن ، لبو لوچهاش را تمیز کن،آبش بده و … فکر میکردم گناه مال آنهاست،به دایجان میگویم: من که بچه نیستم گناه داشته باشم! دایجان با صدای بلند میخندد و بعد از اینکه منظورم را فهمید برایم توضیح میدهد و من خودم را در چاهی پر از اژدها که از دهانش آتش بیرون میزند میبینم . دایجان که ترس و وحشت را در سیمایم میبیند ، میگوید: خورزا! نترس ، امّت محمّد(ص) هیچوقت به جهنم نمیروند و ما امّت او هستیم . خیالم راحت میشود. جادهای سربالایی با پیچهای تند نمایان میشود. هن هن ما به گوش میرسد ولی ما به آهستگی بالا میرویم . به روستایی میرسیم که بیش از دو تا سه خانه ندارد و دایحان میگوید اینجا دزماکوتی است .محل پاییزه عمه مشدجان جان است. چشمهای دارد و با یاد حسین آبی مینوشیم.
در ادامه دایجان راههای میانبُر که مالرو هستند را انتخاب میکند. ابرهای تیره آسمان را فرا می گیرد و ناگهان اسبهای آسمانی به تاخت وتاز میافتند و از تماس پای آنها با ابرها برقی تولید میشود و پای اسب می سوزد و شیههای بلند سر میدهد. این باورم بود چون در کتابهای ابتدایی آنزمان اسبی را در آسمان بالای ابرها هنگام رعد و برق کشیده بودند. رگبار باران ما را مجبور میکند زیر درختی پناه ببریم . با بند آمدنش به راه ادامه میدهیم . سربالایی و جاده تمام میشود . اینجا را می گویند کارگاه . اینجا چون صخره زیاد دارد نتوانستند جاده را ادامه بدهند. این جاده همت اَلنَقه سام است و دایجانم از او تعریف می کند. مه همه جا را فرا میگیرد و دیگر جایی دیده نمیشود ولی دایجانم برای ما می گوید : اینجا آفرین است. اسمش برایم آشناست چون بارها در لالاییهای مادر عزیزم دیدم که پسرخالهام فنداره بدست در آفرین ولگدَزنی میکند. بالای اینجا نُکرس است. نُکرس محل زندگی خالهم ایناست و عروسی آنجاست. هوا کاملاً مهآلود ،با نَمی باران و تاریک شده بود که به الیت رسیدیم.
صبح هوا صاف و آفتابیست. محله در دشتی هموار قرار گرفته و این برخلاف آنچه تا حالا دیده بودم، بود. روستاهای کوهستانی اینورگرسیها ، از طویر تا ناتر در شیب بنا شدهاند . اطراف محله گندمزار است ،فقط زمینهای جیر محله ، سبزیکاری شدهاست و برایم جالب است که باقلا هم کشت میشود. در ناتر باقلا کشت نمیشود و من فکر میکردم این حبوبات فقط در قشلاق بعمل میآید. کنار رودخانه میروم و صدای رود آرامشی خاص به من میدهد. بچهها در زمین هموار آن دست رودخانه ، فوتبال بازی میکنند و همین علتی میشود تا برای تماشا بازی به اتفاق برادرم-طاهر- آنجا بریم . بعضیها از بچهها را به اسم میشناسم ، بعضی چهرهها آشنا هستند و بیشتر هم ناآشنا هستند. روی سنگی میشینیم ، محو تماشای فوتبال هستم و خودم را بین آنها میبینم که یکی از بچهها به ما نزدیک میشود و با گویش فارسی* میگوید: چرا توی زمین ما آمدید از اینجا بیرون برید. گفتم: زمین خداست ما هم داریم فوتبال تماشا میکنیم . گفت: این زمین ماست و باید از اینجا بیرون بروید. ناگاه پسری که از او بزرگتر است ، هولی به من میدهد و میگوید: وقتی آقا اردشیر گفت برید بیرون ، زود برید بیرون!. کیشتِفنگی به گردنش آویزان است . برادرم که با او همسن وسال است، گلاویزش میشود. ناگاه کیشتِفنگ را کِش میآورد و ولش میکند که باعث پارهگی چونه طرف که بعدها فهمیدیم آقای کیومرث اسفندیاری است میشود. ما فرار را برقرار ترجیح میدهیم و وارد اولین خانه که خانهی خاله مهربان ایناست شدیم. خاله مهربان با جانم، دلم از دنبالکنندگان میخواهد گذشت کنند و بلاخره بخیر میگذرد.
وپاییز همان سال با اردشیر در دبستان سعدی همکلاس شدم و دوستانی خوبی شدیم که هنوز ادامه دارد. بزرگ و کوچک از وکیلی که عروسیاش است، صحبت میکنند . کدخدا ،سپاهدانش، خانه انصاف، قُرقبون دیدهبودم ولی وکیل نه شنیده ونه دیده بودم.بدین دلیل ،موقعی که عروس را گویا از تهران آورده بودند برای تماشا وکیل که داماد است رفتم. عروس و داماد وارد خانه شدهبودند. مندر شلوغیوارد خانه شدم و آقای وکیل که مثل دامادهای دیگر بود را از نزدیک دیدم . یکی از چیزهای فراموش نشدنی که در هنگام اذان غروب میدیدم ، هجوم بزرگ و کوچک به سمت مسجد محل برای برگزاری نماز جماعت بود. همسالان ما ، از ما که در کناری ایستاده بودیم و به سمت مسجد نمیرفتیم ،با تعجب میپرسیدند شما نماز خواندید؟اصولدین میدانید چندتاست؟ما نمازجماعت را فقط برای ماه رمضان میدانستیم و شه دین را میدانستیم امام حسین(ع) است ولی اصولدین نه تنها نمیدانستیم چندتاست ، حتی منظور پرسش کننده را نمیفهمیدیم. در ناتر با توجه به اینکه همه دنبال امورات دامداری بودند، نماز جماعت نمیخواندند و حتی اذان از مسجد بلند نمیشد و فقط شخصی به نام کلبیآقا جلو خانهاش اذان می گفت.
به اتفاق دایجان به سمت نُکرس میرویم . به روستای کوچکی که چاکبَزه نام دارد میرسیم. چشمهای دارد با آب سرد و زلال که داخل آن برای نوشیدن آب کاسهای مسی که چِلتاس معروف است ، هست. به نُکرس میرسیم و خاله با قربون صدقههایش به استقبال- ش-برارجان و -ش- جانخورزا-یشان میآید.خانواده دایجان عوض هم آن تابستان به نُکرس کوچ کردهبودند. خاله حسابی از ما پذیرایی می کند ، پسرخاله- اکبر- که قرار است داماد شود ، پیش گوسفندان بالای کوه روبرو – اسپِرو- هست. او هر شب با علامت دادن با چراغقوه سلامتیاش را به مادرش خبر میدهد. با دختر و پسرهای کوچکتر خاله، که تا آن زمان ندیده بودیم ، آشنا میشویم. خانه خاله آنقدر راحتیم که گویا خونه خالهست!.
بچههای همسن وسال ما در روستا یافت نمیشوند. همه دنبال کارهای مرتبط به دامداری رفتهاند و ما ناچار میشویم کیشتِفنگی درست کنیم و روزها به دنبال گنجشکان و شانهبسر که محلیها آنرا شونهقُطین میگفتند میرفتیم. روزی ، وقتی از صید پرندگان برگشتیم، سفره نان و پنیر و کره پهن بود و همه مشغول خوردن بودند. من و طاهر کمی خوردیم و سپس منتظر ناهار شدیم . بعد از ساعتی دیدیم خبری نشد. به خاله گفتم: ناهار نمیخوریم؟ شوهر خاله -مشدیحیی- که مردی صبور و مهربانی بود، خاله را صدا کرد و با او پچپچی کرد و دیدم خاله روی سرش زد و گفت : خاک تو سر من . چرا بفکر من نرسید. بعدها خاله گفت: مشدیحیی به او گفته بود که اینها عادت دارند ناهار پلو بخورند تا زمانی که اینها هستند برایشان درست کن.
یکی از سرگرمیهای که آنجا رواج دادیم، با توجه به شیب تند روستا مانند ناتر، سوارشدن روی لَت ، و سُر خوردن با آن بود. شبِحنابندان ،داماد کوچولو_اکبر- میآید. او حدود سه چهار سال از ما بزرگتر است و تا سال ششم ابتدایی درس خوانده بود آنهم با معدل خوب. بیماری صعبالعلاج پدرش مانع ادامه تحصیلش شده بود. روز عروسی ، دامادی که تازه پشت لبش سبز شده در کنار نوعروس جاافتاده برای همه جالب توجه است.
به الیت برمیگردیم . دوستانی تازه پیدا می کنیم و با آنها تپکاچکایی، و بازیای که نامش را نمیدانم ولی با گفتنِ، اول که اولینه. دوم ، دو پشت بدینه. سوم،( یادم نیست) چهارم ، چهار پای گاوه. پنجم ، پنجه شیره. ششم (یادم نیست) هفتم، هفت در بهشته. هشتم، هشت در آسمونه و دیگر یادم نیست نمیدانم ادامه داشت یا نه، میکردیم و فقط یادم میآید حسنآقا حیدری که آنزمان طلبه بود در این بازی مهارت داشت.
هر چیزی پایانی دارد و سفر ما هم به پایان میرسد ولی آن سفر در ذهنم همیشه ماندگار است.
*گویش کوهستانیها گیلکی بودهاست و در هر روستا حداکثر دو یا سه خانواده به فارسی تکلم میکردند.
دایجان: داییجان
اونورگِرس:ناتریها به روستاهای جنوب ناتر و پشتکوه فضل و فاضل میگویند.
اینورگِرس: روستاهای همجوار با ناتر
رَجه: بالای کوه، رَجهتِک: قله کوه
خورزا: خواهرزاده
اَلنَقه: حاج علینقی سام دلیری بزرگ خاندان سام و یکی از بزرگان حومه کلارستاق
فنداره: داس مخصوص حَرس درختان
ولگدَزنی: بریدن شاخههای نازک و پربرگ درختان و انبارکردن در تنه درختان برای مصرف زمستانه دامها
چلتاس: کاسهای مسین و کوچک که با آن نوزاد چهل روزه را با ریختن چهل بار آب به سر و رویش غسل مولود میدهند.
لَت: نوعی پوشش سقف در کوهستانهای جنوبغربی چالوس که تختهای از جنس بلوط و اندازههای تقریبی
1*18*70 سانتیمتر میباشد.
قُرقبون: در ناتر برای چیدن گل گاوزبان برنامهای خاصی داشتند و شخصی را مسئول اینکار میکردند که به او قُرقبون می گفتند.
کیشتِفنگ: رزین، تیرکمونی که با کِش کفشهای لاستیکی درست میشد.
وکیل: منظور وکیل پایه یک دادگستری آقای قلی توپا ابراهیمی
By: بهروز شمسپور
۱۲ نظر در “سفر به الیت”
سلام-پسرخاله -از وقتی که ما یادمون می آد شما فکر کنم الیت بیشتر می موندید تا ناتر. ضمنا عروسی در نکرس بود قبلش به الیت اومدی بعدش هم که چند وقت نکرس بودی . قبلا مگه عروسی چند روز بود؟
باتشکر از دایی عزیزم بهروز شمس پور
که خاطرات گذشته را به زیبایی با اسامی اماکن محل و اشخاص همسن آن زمان بیان میدارد. ارادت ویژه
خاطره جالبی بود و بر خلاف آقا ستار فکر می کنم دوتا عروسی بود یکی وکیل(قلی) یکی هم اکبر آقا
به ستار عزیز
سلام ممنون از شما و دقتتان ، بار اولی بود که به الیت میرفتم و ما بیشتر از ۱۵ روز در الیت و نکرس ماندیم که تقریباً هر دو سه روز در میان به الیت میآمدیم و برمیگشتیم. در ضمن من الیت و الیتیها را دوست دارم و هر وقت دلتنگ میشدم به الیت میرفتم . البته بعضی از فامیلهای عزیزم مثل داشاسکندر همیشه متلکگویم هستند و من دعاگویشان. چون به اینکار عادت کردیم و چارهای نیست.
متأسفم برای پیام دهنده ی محترمی که در شوخی با پسر خاله به تمامی اهالی نجیب ناطر اهانت می کند و برای مدیر محترم تر سایت که این اهنت مستقیم را در سایتش می نگارد
متأسفم برای آقای اسکندر که برای شوخی با پسر خاله اش به تمام ناطری ها اهانت رواداشته است .فهم اگر مثقال یک شاهی شود کی نسیب…
باپوزش ازاینکه این شوخی موجب تکدر خاطر گردیده وباپذیرش این لغزش وسپاس از تذکر بجای دوستان از آقای منصوری تقاضا میکنم کامنت مورد نظر را حذف نمایند از اقای منصوری هم بابت این اشتباه پوزش میخواهم با امید به اینکه در شوخی هایم نیز همه جوانب را درنظر بگیرم
هیچکس را در زندگیتان ملامت نکنید
آدمهای خوب برایتان شادی می آورند
آدمهای بد تجربه
بدترین ها درس عبرت می شوند
بهترین ها ، خاطره !!!
حال که یادهامان سرشار از خاطراتی است که از هم داریم “جا خالی دادن” هم خود خاطره ای خواهد شد.
جو صمیمی است و خودمانی؛ خودمانی تر باشیم و خرده گیری نکینم.
به حتم اگر با نظرات یادی از هم می کنیم نیّت داشتن دلی بی شیله پیله است. و به حتم همیشه این گونه است.
با تشکر از آقای شمس پور ،که محله های قدیمی وبرخی از ویرانه های کنونی که روزی محل رفت وآمد خیلی از عزیزان بوده است را در خاطره مان زنده کردند.
آن روزا یادش بخیر حسرتش مانده فقط
همایش الیت بهانه ای برای یادآوری همان روزها بود و ندیده ها همدیگر را می دیدند و خاطره ها را (دچکال بچکال) می دادند وآن گرد همایی باید دوباره با همت مان برپا شود وگرنه آن هم برایمان حسرت می شود.عاشق
اسا مگہ چے بوھ …
داش بهروز سلام.من نیز به نوبه خود از بیانات زیبا و عالمانه تان که نشان از عشق و علاقه زیادتان نسبت به منطقه دارد استفاده کرده و به خود میبالم از داشتن چنین فامیل با غیرت و تشکر از عمو اسماعیل میردار ببخشید منصوری بابت راه اندازی چنین سایت با اعتباری وامیدوارم این راه را ادامه دهید.
سپاس خدای منان را کہ این ھمہ زیبایی آفرید.
سلام بہ التی ھای عزیز
محلہ واقعا زیبایی دارید،خدا قسمت کنہ حتما میایم.
ازجناب )منصوری فر( از معرفی دھکدہ تشکر میکنیم.
بہ امید حق