ADD ANYTHING HERE OR JUST REMOVE IT…

تماس با ما

۸

شهریور

نرگس ها در زمستان می رویند

نرگس ها در زمستان می رویند

خانم مدیر دو سالی است بازنشسته شده . گاهی اوقات خود را در دوران پر مشقت مدیریت دبیرستان دخترانه می بیند و لبخندی از سرِ رضایتمندی می زند. بیاد سخنرانی هایش، مخصوصاً در جمع اولیا و مربیان می افتد که با شگرد خاصی اوّل خوش آمد گویی می کرد ، سپس در مورد پیوند اولیا و مربیان سخنان مبسوطی ایراد می کرد و آنگاه با طُنی پایین و وقاری خاص که دل هر بیرحمی را به  رحم می آورد به مشکلات دبیرستان می پرداخت، نمایندگان اولیا و مربیان سال گذشته را شاهد می گرفت تا اولیا را ترغیب کند برای کمک به مدرسه . البته شهریه ای بابت ثبت نام گرفته نمی شود.

در پایان هم ادامه می داد: بخاطر پیشرفت دانش آموزان البته فقط بخاطر رشد آنها کلاس های تقویتی با شهریه ای مناسب با همان دبیران زحمتکش می ذاریم تا شما اولیا محترم پول تان را الکی خرج کلاس های کنکور و امثالهم نفرمایید.

اوقاتی هم خانم مدیر ، یادآوری گذشته برایش خوشایند نبود. یادآوری اینکه چرا آمار دبیرستان من، ورودی دانشگاهش بسیار پایین بود و سالی نبود که حتی 4 نفر شود. آنهم در رشته ها و دانشگاه های کم معتبر! من که در انتخاب دانش آموز سعی فراوان می کردم . اکثراً معدل بالای 17 را انتخاب می کردم ولی چطور می شد قبولی دانشگاه بسیار پایین بود؟و با گفتن این جمله: من که زحمتم را می کشیدم خودش را تبرئه می کرد و اندکی لبخند بر لبانش می نشست.

روزی دختر دبیرستانی اش به او می گوید: مامان! پایم بد جوری درد می کنه. خانم مدیر پای دخترش را خوب نگاه کرد و گفت: مادرجان چیزت نیست نگران نباش. فردا صبح می برمت درمانگاه تا دکتر ببیندت. صبح زود خانم مدیر دفترچه خدمات درمانی دخترش را در کیفش می گذارد و همراه دخترش به درمانگاه شهر می رود. شماره ای از قسمت پذیرش می گیرد و تا نوبتش با متانت خاصی روی صندلی انتظار می شیند. خدمه دم درب اتاق دکتر اعلام می کند : شماره 33 ، سی و…سه . خانم مدیر با اینکه می داند شماره اش 33 است ولی ورقه شماره را از لای دفترچه خدمات درمانی بیرون می آورد و نگاهی دوباره به آن می اندازد و با اینکار به دیگران می فهماند که شماره 33 منم و تقلبی در کار نیست. بیمار که دخترش است روی صندلی نزدیک دکتر می شیند و خانم مدیر هم کمی دورتر. دکتر می پرسد: خوب ! بیماریتان چیه؟ دختر خواست بگوید که خانم مدیر سریع گفت : ساق پایش درست زیر زانو درد می کند. البته بهش گفتم چیزی نیست ولی … دکتر بدون اعتنا به ادامه حرف های خانم مدیر به بیمار گفت: پایت را ببینم. دکتر دستی زد و قوزکی احساس کرد و روی دفترچه نسخه ای نوشت. نسخه را به مادرش داد و گفت : برید عکس بگیرید تا مشخص شود. خانم دکتر به همراه دخترش به سمت رادیولوژی میرن و بعد از انجام مراحل اداری و پرداخت وجه صندوق ، عکس را می گیرند و دوباره برای نشان دادن عکس نزد دکتر می روند. دکتر عکس را نگاه می کند و رو به مادر می کند و می گوید: زائده ای را نشان می دهد شما برید پیش دکتر ارتوپد. مادر نگران می شود ولی سخت تلاش می کند تا دخترش این موضوع را نفهمد. از پرستاری می پرسد: بهترین ارتوپد شهر کیست؟ او می گوید: به نظرم خانم دکتر نرگس! نام نرگس در گوشِ خانم مدیر آشناست فکری می کند و بیاد می آورد دانش آموزی از دبیرستانش حدود 10 سال پیش در رشته پزشکی قبول شده بود و این اولین و آخرینش بود. با یادآوری اش لبخندی برلبش می نشاند و   نوبتی برای عصر در مطبش می گیرد و به خانه می آیند. خانم مدیر در خلوت دعا می کند که دخترش چیزش نباشد و نذر و نیاز می کند، تا عصر شود جانش به لب آمد. عصر به مطب می روند و نوبتشان می رسد و نزد دکتر می روند . دکتر در حال نوشتن مطلبی است که خانم مدیر و دخترش وارد مطب می شوند. خانم مدیر با لبی خندان می گوید: سلام نرگس جان ! افتخار ما و مدرسه ما ! دکتر نرگس سرش را بالا می کند و با دیدن خانم مدیر از جایش برمی خیزد و به گرمی احوال پرسی می کند. پای بیمار را می بیند و بدون نگاه کردن به عکس رادیولوژی می گوید: این زائده ای بیش نیست زائده ای استخوانی و شاخ مانند روی استخوان ساق رشد کرده و راحت برداشته می شود. لطفاً از منشی ام نوبت جراحی بگیرید. خانم مدیر از خانم دکتر تشکر می کند و خانم دکتر هم به پاس زحمات چند ساله خانم مدیر از روی صندلی اش نیم خیز می شود و به او دلداری می دهد که ناراحت نباشد و زائده با جراحی برداشته می شود.

خانم مدیر برای نوبت نزد منشی می رود و منشی ،دفتر نوبت را که سررسیدی است را باز می کند و برای روز یکشنبه هفته بعد به او نوبت می دهد و بیعانه ای از خانم مدیر طلب می کند. خانم مدیر رو به منشی می کند و می گوید: ببخشید ! هزینه عمل چقدر میشه؟ منشی گفت: مگه خانم دکتر به شما نگفت؟ جواب منفی است و منشی به اتاق خانم دکتر می رود و هزینه عمل پای دخترِ خانم مدیر را می پرسد. خانم دکتر گفت: ازش 800 هزار تومان بگیر و اگر تخفیف خواست 50 هزار تومان کم کن، در ضمن به او بگو این مبلغ جدا از هزینه های بیمارستان است که باید در آنجا عمل شود . منشی به خانم مدیر گفت: 800 هزار تومان و این جدا از هزینه های بیمارستان است. خانم مدیر آه و ناله سر داد و گفت: من الان بازنشسته هستم مگر چقدر میدن لطفاً اجازه بده از نرگس جون تخفیف بگیرم. منشی گفت : شما لطفاً اینجا بشینید خودم به خانم دکتر در مورد تخفیف صحبت می کنم. منشی وارد اتاق خانم دکتر می شود و اندکی وقت تلف می کند که مثلاً با خانم دکتر صحبت می کند. سپس بیرون می آید و با لب خندون و نشان موفقیت به خانم مدیر گفت: ایشان بخاطر شما و یادآوری من که شما بازنشسته هستید 50 هزار تومان تخفیف دادندو خانم مدیر که رمقی برایش نماند پیش خود گفت: فقط 50 هزار تومان!

منشی خانم دکتر رو به خانم مدیر کرد و گفت: خانم ببخشید یادداشت کنم؟ خانم مدیر حیران و سرگشته و نداشتن چاره و با در آوردن چک پول 50 هزارتومانی به عنوان بیعانه گفت: لطفاً نوبت بزنید. منشی در حالی که نام دخترِ خانم مدیر را ثبت می کرد گفت: بقیه پول را عصر روز شنبه تحویل دهید. خانم مدیر چشم گفت و به منشی گفت: پس فاکتور هم بدید تا بتوانم از بیمه طلایی استفاده کنم. منشی گفت: ببخشید نه فاکتور می دهیم و نه چک بانکی قبول می کنیم ، فقط پول نقد و عصر شنبه!

خانم مدیر با قرض گرفتن از پدر و برادرش مابقی پول را جور کرد و سرِ موعد به منشی خانم دکتر داد و دخترش را در بیمارستان بستری نمود تا از بیمار معاینه ها و آزمایشات مرتبط را انجام دهند.

صبحِ اوّل وقت اتاق عمل برای دخترِ خانم مدیر آماده می شود و دکتر بیهوشی کارش را انجام می دهد و خانم دکتر نرگس هم با تردستی هرچه تمامتر زائده استخوانی را از ساق پا جدا می کند و در شیشه ای آزمایشگاهی می گذارد و به دستیارش می سپارد که این را بدهند به خانم مدیر تا ببرد در آزمایشگاه نسترن. بهش حالی کن که خانم دکتر فقط آزمایشگاه نسترن را قبول دارد و این آزمایش هم بخاطر اینست که خاطرجمع شویم خوش خیم است. دستیار دستور را عمل می کند و گفته ها و دلیل آزمایش را به خانم مدیر گوشزد می کند. خانم مدیر با شنیدن کلمه خوش خیم ، ناخودآگاه یاد غده سرطانی می افتد و با نذر و دعا به سمت آزمایشگاه نسترن در بیرون بیمارستان رفت. پذیرش آزمایشگاه نمونه و دستور پزشک را گرفت و قبضی به مبلغ 100 هزار تومان به خانم مدیر داد که جواب آزمایش را برای یک ماه بعد بگیرد. خانم مدیر با التماس خواست که بیعانه ای بدهد و مابقی را هنگام جواب بدهد که پذیرش گفت: تا فردا بقیه را بیاور وگرنه آزمایشت را ببر جایی دیگر! خانم مدیر چشم گفت و تشکر کرد و به بیمارستان برگشت. دخترش را تازه به بخش منتقل کرده بودند و هنوز آثار بیهوشی در او نمایان بود. خدا را شکر کرد که دخترش به هوش امد و دوباره به درگاه خدا نذر کرد که نمونه آزمایش خوش خیم باشد. دخترِ بیمار یک شب بعد از عمل در بیمارستان بستری شد و ساعت دو بعد از ظهر فردا با آمدن خانم دکتر نرگس و نگاه کردن به معاینات او را مرخص می کند و خانم مدیر از او تشکر بسیار می کند و خانم دکتر در برابر اظهار تشکر خانم مدیر ، فقط می گفت: وظیفه ام بود ، وظیفه ام بود.

خانم مدیر ، آنروز مابقی پول آزمایشگاه را به امید اینکه نمونه بدخیم نباشد به پذیرش آزمایشگاه می دهد سپس کارهای ترخیص بیمارستان را که خوشبختانه با توجه به داشتن کارت طلایی که هزینه کل بیمارستان 50 هزار تومان بود مجانی و رایگان می شود و از این بابت خدا را شکر می کند. بعد از یک ماه نمونه آزمایش را می گیرد و با پرداخت هزینه دوباره ویزیت مطب خانم دکتر نرگس ، خانم دکتر از خوش خیم بودن نمونه او را آگاه می کند و خانم مدیر از او تشکر می کند و خدا را شکر می کند.

زندگی خانم مدیر به حالت عادی برمی گردد و باز هم به گذشته ها فکر می کند البته اینبار دنبال چراهایی می گردد که خانم دکتر نرگس ، دختر نمونه دبیرستانش انجام داده و می دهد. بیاد سخنرانی هایی افتاده که فقط برای پول بود و هیچ. بیاد کلاس های فوق العاده ای بود که فقط درآمدی برای خودش و دبیران مربوطه بود چون دبیران در این کلاس ها فقط به سئوالاتی که قرار بود در امتحان پرسیده شود کار می کردند و کسانی که باهوش بودند بیست می گرفتند و بقیه حداقل نمره قبولی می گرفتند. من (خانم مدیر) هم درآمد داشتم و هم از آموزش و پرورش تشویق نامه . چون آنها کاری به آمار قبولی در کنکور نداشتند. و ناگاه خودش را مانند معرکه گیران کنار خیابان می بیند که برای نشان دادن مار هزاران ترفند بکار می برند تا جیب مردم را خالی کنند… 

By: بهروز شمس پور

۲ نظر در “نرگس ها در زمستان می رویند

  1. علی گفت:

    سلام:داستان بسیار زیبایی بود امیدوارم این داستان واقعیت نداشته باشد چون من واقعا از معلمان ومدیران خود رضایت کامل دارم. امیدوارم هر جایی که هستند سالم وسلامت باشند(بخصوص اقای مشتاقی عزیز)
    ممنون داش بهروز عزیز باز هم منتظر داستان های زیبای شما هستیم

  2. ستار تو پا اسفندیاری گفت:

    با سلام- با همه ارادتی که به جنابعالی دارم و از طرز نگارشتان لذت بردم- خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی نتوانستم انتقاد نکنم امیدوارم مرا ببخشید .برادر بزرگوار نیت غالب معلمین از برگزاری کلاسهای تقویتی و… سرکیسه کردن مردم نیست .مدیران محترم واقعا با سرانه آموزش و پرورش توان اداره امور مدرسه را بدون کمک اولیا ندارند .اگر قصد شان دلالی و.. بود باید از وضعشان مشخص می شد در حالیکه اکثر فرهنگیان اوضاع و احوال مالی مناسبی ندارند. ضمنا تحصیلکرده های مملکت ما که با فرهنگ غنی ایرانی -اسلامی رشد کرده اند هیچگاه زحمات اساتیدشان را از یاد نمی برند. باز هم از صراحت لهجه ام پوزش می طلبم چون چنین بی حرمتی به استاد و معلم حتی در قالب داستان در ذهنم نمی گنجد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فيسبوک اینستاگرام تلگرام