فراقمن(faragh man)
یادی از مهرنوش
او از بچگی بزرگ شد . نه ببخشید بزارید از اول بگم. او زمانی بدنیا آمد که هنوز خندیدن نمیدانست . آن هم چه دنیا آمدنی!! بر خلاف سه زایمان قبلی مادرش، که بچههایی سبک وزن بودند او کمی تپل ومپل بود . به همین دلیل مکیدن پستان مادر و شیر خوردن و شکم سیر کردن را بخوبی میدانست . پدر و مادر و برادران بزرگترش از همان ابتدا به هوش سرشارش پی میبرند. او را مورد نوازش قرار میدهند و برای او ادا و اطوار و شکلک در میآورندو خیلی زود خندیدن را میآموزد حتی قبل از اینکه کین شره ( جابجایی با باسَن) بتواند بکند . خندیدنش باعث شور و شعف خاصی در خانواده میشود . البته از این شادی برادرش، محمدرضا ،که دو سالی از او بزرگتر است، نه تنها خشنود نیست ، بلکه حسادت هم میورزد. میگوید: چرا با طفل سه، چهار ماهه حال میکنند ولی با من که خیلی از او بزرگترم و برای خودم مردی هستم ،اینجوری نیستند.
فراقمن در راهرفتن هم رکورد میزند. او قبل از اینکه توانایی حرفزدن داشته باشد ، اقدام به راه رفتن میکند.
کسی نیست به او بگوید: آقای فراقمن ! چرا شتاب و بسوی کجا؟ آخه در پیشانیاش مکتوب است او یک فراقمن است و نباید در ذهن کسی از اینگونه پرسشها قطور کند .
او حرف زدن را بر خلاف همه که با” بابا” آغاز میکنند با“ نه نه“ شروع کرد. باز هم دور بریهایش متوجه نشدندکه چرا او به دنیا“ نه نه“ میگوید؟!
فراقمن، پسری تپل و مپل و خوشقیافه ولی بسیار احساسی و نازکنارنجی میشود. او به گفتههای برادران بزرگترش، خیلی حساب باز میکند. مثلاً اگر خطایی از او سر میزد،با توجه به هوش سرشارش، میدانست عقوبتی در انتظار اوست. اما از طرف برادرها باید تعداد“ حد“ مشخص میشد وگرنه فرار را بر قرار ترجیح میداد و از دسترس دور میشد تا تنبیه فراموششود . این به ظاهر خوب جلوه می کند ولی در مدتی که در دسترس نبود از خیلی چیزها از قبیل ماشینبازی با سنگ ، حکاکایی و … محروم می ماند و عاقلانه بود که او “حد“ را تحمل کند . با این فلسفه از حدگذار تعداد حد را میپرسید . حدگذار ، اگر میگفت : دو تا! فقط باید دو تا بر او حد وارد می کرد . اگر تعدادش به سه میرسید دنیا را سرش خراب میکرد و داد میزد : آی منه سه تا بِزا … آی منه سه تا بِزا ! و شدت حد هم برای او مهم نبود حتی اگر بصورت نوازش هم میبود ، که غالباً چنین بود ،طاقت اضافه را نداشت. متاسفانه برادرها از این ناعدالتیها که بر فراقمن نازل میشد در کمال بیرحمی میخندیدند و به بهانههای مختلف قاضی میشدند و بر او حد روا می داشتند .
تپل بودن فراقمن، برای او نعمتی بزرگ بود . چون بر خلاف اکثر آدمها که امروزه با انواع و اقسام قرص و دارو بخواب میروند، خیلی راحت و در هر جای مناسب یا نامناسب بخواب میرفت. گاهی او را در لبه پلکان خانه روستایمان که دو طبقه بود مییافتیم و گاهی در حیاطخانه. او که طورش نمیشد ولی بعد از یافتنش و بازگو به پدر ومادر ، اگر ومگرهای آنها او را می کشت و پدر به جان مادر میافتاد . اگر از پلکان پرت میشد و با مغز به حیاط پراز سنگ سقوط می کرد؟ ! اگر در دهانش مار میرفت؟! و اگرهای از این دست، که معمولاً رخ نمیدهد و نگرانی بیفایدهای در وجودمان پدید میآوریم .
هوش سرشار فراقمن ، پدرش را وامیدارد : او را در دبستان دولتی گیلکلا، که تنها مدرسه دولتی روستاهای غرب چالوس، از سینوا و طلاجو گرفته تا گرامجان و سلیمآباد و تا نمکآبرود و کنیزکدمرد است ، ثبتنام نماید . او خیلی راحت و در عرض 12 سال تمام دورههای دبستانی ، راهنمایی و دبیرستان را پشتسر گذاشت و موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاضی دبیرستان دکتر علی شریعتی چالوس شد . ولی به همین آسونیها هم فکر میکنید نبوده است . او ابتدا بانام و نامخانوادگی: مهرنوش شمسناتری وارد دبستان میشود ولی طولی نمیکشد میبیند فامیلی دو برادر بزرگترش_طاهر و بهروز- راهگلندر است. او این ناهمگونی را ناصواب میبیند و در یک کشاقوس و زدو بند همه فامیلیهای خانواده، شمسپور میشود . انقلاب اسلامی به پیروزی میرسد که پدرش متوجه میشود بعضی از اسمها در آن دنیا شفاعتخواه ندارد .طاهرو بهروز که قسر در رفتند
محمدرضا که شفاعتخواه دارد. میماند مهرنوش. مهرنوشی که اخر نفهمیدیم ، نام پسرانه است یا دخترانه ! پس نامش به محمدتقی در شناسنامه ثبت میشود و این نام را فقط دوستان دوره دبیرستانش صدا میزدند .و صد البت که پدرش، کمی دلواپسیاش از برای روز جزا کم میشود .
او در کنکور سراسری بعد از انقلابفرهنگی شرکت میکند و در آزمون قبول میشود ولی در گزینشها که پرسشهای از قبیل : کفن میت چند تکه است؟ شب چندم قبر از ما پرسش میشود؟ و از اینگونه پرسشها. چون او آنزمان قصد نداشت مردهشور یا فرشته پرسش و پاسخ شود ،جواب سئوالات را نمیداند و رد میشود . ولی ناامید نمیشود با یادگیری موارد شرعی این دنیا و آن دنیا وارد دانشگاه نیروی دریایی نوشهر میشود ولی 716 روز دوام نمیآورد . اما اینبار شور جوانی فریبش میدهد و در سفری دریایی که به کشور هند و از آنجا به سریلانکا که کشوری اسلامی است داشتند، به اتفاق چند تا از دوستانش به جزیره ممنوعه ( sex land ) میروند، و اخراج.
فراقمن از ترس پدر،که نکند او را بیش از” حد”ی که تعیین خواهد شد حد روا دارد ، نزد برادرش بهروز که در گرگان زندگی میکرد رفت . ناگفته نماند ترس ایندفعه فراقمن ، ترس از درد جانش نبود بلکه از بابت احتمال حدهای اضافی می بود که فریاد:“ آی منه … تا بِزا “ را در پی داشت و چون جوان سبیل درآوردهای بود و فریادش میتوانست رعشه در زمین افکند ، بوده است .
او سپس همراه برادرش بهروز به بندرعباس میرود .در بندرعباس دوباره احیا میشود . شرجی بیش از اندازه ، بوی بد لاشههای موجودات آبزی،رویت قاچاق انواع کالا ، سوار پشت وانت شدن بجای تاکسی ، همه وهمه در او اثرات بسیار مثبت برمیانگیزاند که به یکباره عوض میشود .
فراقمن ، در کارگاهی ساختمانی مشغول بکار میشود و همزمان در رشته تکواندو نامنویسی میکند در کمتر از یک سال موفق به اخذ کمربند سیاه میشود و در تیم کارگران استان هرمزگان جای می گیرد و در مسابقات کارگری ایران در همدان به مدال برنز نائل میشود . فراقمن دوباره مانند اغلب دانشپژوهها مثل البرت انیشتین ، ذکریای رازی، نیوتن ، فارابی و… دست از تحصیل برنمیدارد و اینبار با قبولی در رشته حسابداری دانشگاه آزاد بندرعباس موفق به اخذ کارشناسی در این رشته میشود. در حین تحصیل ازدواج می کند . آنقدر عجله دارد که در کمتر از دو سال یعنی قبل از اینکه کارشناسیاش را بگیرد ، دارای دو فرزند دختر و پسر میشود .این شتاب و عجله ثابت میکند ، او بسیار خانواده دوست بوده است . از زمانی هم که او خوانده یا شنیده بود که داماد میتواند کفن بر تن مادرزن کند ولی پسر نمیتواند بر مادر کفن بپوشد، در یک جهش نامتعارف از زنذلیلی به مادزن ذلیلی ارتقا پیدا کرد. او تحصیل ، کار ، امورات روزمره زندگی با داشتن دو فرزند و ورزش را همزمان به پیش میبرد . اما ، چطور و چگونه؟ باید بعد از 120 سال از خود او پرسید.
در تجارتخانهای در تهران که تاجرش آقای تاج برادرآقای تاج معاونت فدراسیون فوتبال که مردی محترم و دست و دل باز است مشغول بکار میشود و در کمتر از ده سال کار در تهران از مستاجری به خانهدار شدن، ابتدا در شرق تهران سپس در مرکز تهران ،هفتتیر، میانجامد . در ناتر که آن را خورشیدی درخشان میبیند خانه میسازد و اولین وبلاکنویس ناتر میشود وکسی نیست که نظر دهد ولی او ناتر را به تصویر و قلم میکشد تا دیگران بشناسندش. عضو فعال خیرین چالوسیهای مقیم مرکز میشود و وبلاکی به نام هماز را برای اینکار مدیریت میکند. در چالوس هم آپارتمان میخرد . شرکتی تجاری به ثبت میرساند که برای خودش باشد .در 28 خرداد 1389 همراه دوستانش به دیار خورشیدش ناتر میرود که فارغالبال برای تجارت به ترکیه برود. او همه خوشیهای ناتر را در قلبش میگذارد . قلبش سنگین از بار خوشی میشود . پس قلب میایستد تا …
بمناسبت چهارمین سالگرد درگذشت مهرنوش عزیز
By: بهروز شمسپور
۵ نظر در “فراقمن (یادی از مهرنوش)”
اسماعیلجان سلام
مهرنوش عزیز بسیار زحمتکش و فامیلدوست بود. جاوید باد ذکر نام او.
ممنون از شما
سلام :جای خالی داش مهرنوش عزیز با صورت همیشه خندانش و شوخی های دوست داشتنیش هنوز هم احساس میشه .
روح برادر و خواهر عزیزم شاد
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
انشاا..خداوند مرحوم را غریق رحمت و به باز ماندگان صبر عنایت فرماید.
خواندن این زندگینامه سراسر تلاش و زحمت و حرکت رو به جلو ، بنده را خیلی متاثر کرد ولی چه میتوان کرد که رسم دنیا بی وفایست .انشاالله خداوند رحمتش کند و خانواده اش را از غم دور کند.
زندگی صحنه ی یکتای، هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد…
نغمه زندگی این بزرگوار هم شنیدنی و بیاد ماندیست
روحش شاد و راهش پر رهرو باد